تبليغاتX
دنیای عرفان کوچولو

مي بيني؟!الان كه مي خوام بيام و از تولدم بنويسم عارفه ميگه، اولش بنويس كه ديگه مهد كودك نمي ري! منم از رو نمي رم و به شما ميگم كه مهد كودك رفتن تموم شد، سه روز اول رفتم و از روز بعد به اين نتيجه رسيدم كه مامان ها نبايد از بچه هاشون جدا بشن، ولي بقيه يا اصلا متوجه منظور من نشدن يا نخواستند اينو قبول كنند! منم گفتم ديگه نميرم! اصلا نمي دونم چه اصراريه، من تو خونه بيشتر بهم خوش ميگذره، البته اونجا هم هم بازي هاي خوبي داشتم و خيلي خوش مي گذشت اما بازم غرورم اجازه نداد مامانمو تنها بذارمبگذريم، حالا ديگه بياين جشن تولد چهار سالگي:

من و سحر چون با فاصله چهار روز به دنيا اومديم معمولا با هم تولد مي گيريم، اينجا من و سحر و عماد در حال تجديد خاطرات نوزادي هستيم، دلمون براي پستونك تنگ شده بود و سفارش داديم برامون آب نبات پستونكي بخرند، خلاصه همين طور كه اينا رو مي خورديم، بقيه بهمون مي خنديدند (البته ما خيلي جدي بوديما)

                    

كم كم اما شيطنت ها شروع شد، عماد براي من و خودش تفنگ آبپاش خريده بود و ما حسابي همه رو با آبپاش اذيت كرديم، ولي از همه بيشتر آبپاشي سحر بهمون چسبيد، اون مشغول بازي با عروسكش بود و ما يواشكي از پشت روش آب مي ريختيمولي واقعا كارمون بد بودا، نه؟ راستي اون ماشيني كه رو ميزه، كادوي سحره، منم بهش يه عروسك كادو دادم!

4 سالگيم مبارك. حالا بفرماييد كيك 

        

        

+ نوشته شده در شنبه 18 مهر1388ساعت توسط عرفان |


و بالاخره عرفان گلي وارد مهد كودك مي شود...مهد كودك شادي!امروز اولين روز مهد كودك من بود...اين هم كه مي بينيد گارفيلد تپل مپل مهده.

      

امروز جشن روز اول بود يعني مامان ها هم مي تونستند تو مهد كودك باشند ولي من به جاي مامان با خواهرم رفتم...اما اونجا از بس سرگرم بازي و بچه ها بودم ديگه عاطفه رو فراموش كردم، تا اينكه ديگه جشن ما تموم شد و بايد مي رفتيم خونه!اونجا بود كه عاطفه رو ديدم و تند تند شروع كردم براش تعريف كردم كه توي كلاس چه كارايي كردم!مثل اينكه اسم يكي از بچه ها مثل اسم من عرفان بود، يا اينكه يه عالمه شعر خونديم و بازي كرديم...

                            

                         

فقط احساس كردم كه بايد يه چيزايي رو ياد بگيرم!مثلا كفش پوشيدن يا در آوردنو، آخه مي دونيد؟ من بلدما...ولي بعضي وقتا حوصله ندارم و بقيه كفشامو در ميارن، امروزم به خانم معلمم گفتم كه كفشامو پام كنه، اما ديدم بيشتر بچه ها خودشون اين كارو كردن، منم به غيرتم برخورد و با خودم گفتم از فردا ديگه خودم كارامو مي كنم...

 

+ نوشته شده در شنبه 4 مهر1388ساعت توسط عرفان |